داغه عشق(e_b_d)
دل سوخته
یه دل یه دل رو کاغذ کشیدم روبرومم تو رو دیدم چه خوابه قشنگی بود رفتی و از خواب پریدم حالا شبا ستاره هام بدون تو در نمیان میگن واسه تابیدنم چشمای تورو می خوان خورشیدم نور نمیده میگه که مرگش رسیده رفتی و حالا اسمونم از غمه چشمات باریده رفتی و دریای دلم به شکله یه کویر شده ببین که شاهه عاشقا رفتی و چه حقیر شده بچه ها امروز نه شعر می زارم نه داستان یه سوال دارم که دوس دارم همه مردونه جواب بدن حداقل اگه واقعا به من علاقمندن .ممنون. ۱. بچه ها نظرتون راجبه زندگی چیه یعنی هدفتون تو زندگی چیه؟ رو راس باشین . منتظرم ؟ ۲.بعد از ۱۲۰ سال زندگی وقته مرگتون دوس دارین کی و ببینین؟ منتظرتون هستم خیلی دوستون دارم؟ قوت قلب با تشکر از ثنا خانوم ارزو نمی دونم که چطور شد رفتی و تنهام گذاشتی می دونم حرف خودت نیس گفتی که دوسم نداشتی نمی دونم که چه جوری دل من رو تو شکستی می دونم هوام داری تویی که همیشه هستی فکر نکن با رفتن تو دیگه من تنها می مونم یاد تو همیشه اینجاس جون تو بسته به جونم نگاهی کردم به عکست تا شاید اروم بگیرم ولی فایده ای نداره بی تو من دارم می میرم ارزو می کنم ای کاش همیشه باشی سلامت خوش باشی هرجا که هستی ندارم از تو شکایت از زبون دل خسته می گم برات قصه دردم بگم بی تو با چه سختی شبام سحر می کردم چشمه ی اب حیاتم تویی اون راه نجاتم بیا که حتی یه لحظه تموم شه درد و ماتم بیا تو بمون کنارم بی تو من بی تکیه گاهم می دونم اگه نباشی می میرم با درد و آهم منتظر هنوز نشستم با دو تا چشمای خیسم به یاد گذشته هامون خاطرات می نویسم می نویسم که هنوزم تو نبودت باز می سوزم میسوزم اتیش میگیرم می دونم نیای می میرم بگو قصم و شنیدی بگو اشکام تو دیدی می خوام باشم با خیالت بگو که اجازه می دی بچه ها دعا کنید دوباره برگرده ممنوننننننننننن پاییز پاییز و برگای زرد ش عشق و تنهایی و دردش غصه خوردن واسه اونی که اصلا نداشته ارزش حالا دل باز شده خسته غم بازم چشماش و بسته مثه یه عاشق تنها رفته یه گوشه نشسته مونده اون بی یار و یاور فکر اونم رفته از سر فریاد این دل عاشق کرده گوشای من و کر یاد شادی که می یفته یاد حرفایی که گفته می شینه اون اشک می ریزه برای عمری که رفته درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟ نه!معلومه که نه!! پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعی هیچوقت نمی میره این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره “عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم “ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم “سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . گوشه اي كنار نشستم من دوتا چشمام و بستم با تمومه بي خيالي ديگه از زندگي خستم اي خدا با چه گناهی دوباره بازم شكستم با تمومه بي خيالي ديگه از زندگي خستم فرقيم ديگه نداره مي دونم بود و نبودم توي اين دنياي نامرد مي دونم اضافي بودم پشتِ سر حرفِ خوشي نيس از من و از دله ساده قصه ي ما هم تموم شد رسيديم آخره جاده هست و نیس گذاشتي تو اين دلم و با هرچي بود و هست و نيس
مباركه واسه دلت گرفتي تو نمره ي بيست توي گذشته اين دلم خنده نبود روي لباش هرچي كه بود تموم شده هيچي نمياد سره جاش با اين همه بدي بدون دلم ميوفته زيره پات گرچه مثه مصيبتي بهت ميگم راهه نجات با رفتنت تنهاي يا بازم سراغه من مي ياد نميدنم غصه و غم باز از جونه من چي مي خواد پايانه اين قصه ي من يه گريه بود همين و بس غمگين ترين نمايشم نزن براي من تو دست گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است. باز گوشه ای نشستمٍٍُ به عشقه تو ساز می زنم از غمه عشقه تو یه روز من خودمُ دار می زنم کی بود که گفت بدونه تو می میرم و کم می یارم کی بود که این جملَِ رو گفت که دیگه دوست ندارم کی بود که با اشکه چشاش ابرارو بارونی کرد کی بود که با دسته خودش تو عشقمون شدش یه سد اینم متن ترانه ی : دوباره دل هوای با تو بودن کرده من خیلی این اهنگ دوس دارم امیدوارم شمام دوس داشته باشین راسی واسه اهنگ وبلاگم نظر بدین.چه اهنگی دوس دارین. دوباره دل هواي با توبودن کرده زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. اینم یکی دیگه از شعرای خودم.... دیگه به بن بست رسیدم از دره ی دل پریدم دوره تمومه زندگی یه خطه قرمز کشیدم ای خدا تا کی باید بشینم و زار بزنم تا کی باید از غم و درد سر توی دیوار بزنم ای خدا تا کی باید از زمونه شکوه کنم برای اروم شدنم شب تا سحر گریه کنم وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. اشک هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود . نوشته : کا مران شریفی فر از این به بد می خوام براتون داستانم بزارم .برای بهتر شدن وب اگه دوست داشتین نظراتتون بگین. انتقاد یادتون نره.![]()
![]()
راسی بچه ها تو نظر سنجیم شرکت کنین منتظرمااااااااااا............
سلام به تمامه دوستای گلم که همیشه به یاده من بودن و من همراهی کردن اول یه عذر خواهی واسه دوستایی که می یان و پیام می ذارن ببخشید که دیر میام آخه خیلی سرم شلوغ شده ولی بدونین همیشه کنارتونم ۰ یه تشکرم از مینا خانم که نمی دونم حالا وبلاگم خوب شده یا نه . از بچه هام می خوام در مورده وضعیته جدید نظر بدن چون برای نظرشون احترام زیادی قایلم .راسی به درخواست آقا محمد آهنگم عوض کردم........
![]()
![]()


![]()
![]()

در بیمارستانی دو مرد بیمار در اتاقی بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هرروز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند اما بیمار دیگر نباید هیچ تکانی می خورد و همیشه باید پشت به هم اتاقیش روی تخت می خوابید. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر،خانواده،خانه یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند. هرروز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف میکرد و بیمار دیگر در این 1 ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت : این پنجره رو به بوستانی بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهایشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن،به منظره بیرون زیبایی خاصی می بخشیدند و تصویری زیبااز شهر در افق دور دست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد روزی پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند . مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند .پرستار این کار را کرد و سپس پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد سرانجام او می توانست دنیا را به چشمان خود ببیند اما در کمال تعجب با دیواری مواجه شد !
مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرد تا چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد شاید او می خواست به تو قوت قلب بدهد ، چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست همین دیوار را ببیند .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: “جاسوس می فرستید به جهنم!؟”
از روزی که این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:
“با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.”
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…
![]()
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است
![]()


در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد 
در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد
در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد
لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند
در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد
در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

نگو اين دل دوريه عشقتو باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن
همه ي آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو رو ببينه
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تورنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم
توي هفتاآسمون تو تک ستاره ي مني
به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نمي دم
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو رو ببينه![]()
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي.

به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .
ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .
اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .
دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .
صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.
صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...
خلوت بی تو معنا نداره ...
اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...
اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.
پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .
رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .
کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .
-- الو سلام داداش
-- سلام عزیزم
.
.
.
-- راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...
-- خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .
خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.
پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .
او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون ...
ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .
پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.
کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .
کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .
کمبودی مثل کمبود یه احساس ...
احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه ...
کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .
پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .
ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.
اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .
ولی آخرش چی؟
پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.
اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.
برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...
ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر
تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت
ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...
احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.
پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .
چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.
اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...
خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.
و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .
چون اون مرده بود ...
اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...
مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرنده ست ..
| :قالبساز: :بهاربیست: |





